بایگانی

Archive for اکتبر 2012

به من بگویید برای کجای مملکتم شادی کنم ؟

اکتبر 23, 2012 بیان دیدگاه

این چه حال ِ رخوتی است که دچارش شده ایم …..

که درد هایمان ده برابر هم شود سکوتمان ثابت است

که داشته هایمان تاراج شود هم باز سرمان را به بهایی چند نفس بیشتر می دزدیم

به من بگویید برای کجای مملکتم شادی کنم ……..

وقتی بی کسی به جایی می رسد که یک برنامه ورزشی در ایران

باید از زلزله زدگان آذربایجان گزارش دهد و گریه های مادران را از سرمای شبانه به جانمان بیندازد

گفتنش شاید به غیرتمان بر بخورد و قتی بدانیم چند ماه پیش تر،

زلزله ای چندین ریشتر بیشتر از آذربایجان گریبان ژاپن را گرفت …

و فاجعه ای به بار آورد …

بعد از یک دنیا فداکاری و دست به دست هم دادن

از بالاترین مقام کشوری تا دختری که شبانه روز برای کودکان

به جا مانده از زلزله لباس می دوخت .

مملکتشان را سرپا کردند وبعد از دو ماه تمام

سران مملکتی در برنامه ای تلویزیونی جلوی ملتشان زانو زدند

سر خم کردند و از کم گذاشته هایشان عذر خواهی کردند …..

اما اینجا شب به شب در چادری که قول داده بودند

زود تر از نفوذ سرما به خانه تبدیلش کنند ……..

صدای گریه ی مادران می رسد …. صدایی که با لرزش لالایی می خواند

تا کودکش در گریه اش شریک نباشد

مگر در این مملکت سر ِ کسی برای کسی غیر خودی هایش درد می کند ؟؟

به من بگویید کجای مملکتم امید را به آغوشم فشار دهم

وقتی پای به هر دانشگاه که می گذاری صحبت از رفتن است….

که با هر فلاکتی شده آینده ات را از آینده مملکت جدا کنی ……….

بروی و پشت سرت را نگاه نکنی ….

و شامپاین ها را تنها به نام ِ جاوید ایران باز کنی ……. هه ……

به کجای مملکت برچسب افتخار بزنم

وقتی اجتماعمان از گشنگی خودش را به گرگی زده که بی چون وچرا

می درد تا سیر بماند …………

از کف خیابان های شهر تا سرمای آذربایجان …….

از کف اتوبوس تا فریاد دختر هایی که

تا چند دقیقه بعد، به یک مرگ دسته جمعی شدیدا تصادفی می رسند تا ادامه تحصیل دهند …………

به کجای ملتم افتخار کنم که سرشان را از حقایق می دزدند ….

دلم می گیرد از ملتی …..

که اگر علی کریمی، عادل فردوسی پور، هیلا صدیقی ….را نداشتند

حتی دیگر نمی توانستند شهامت کسی از خودی ها را در دلشان تشویق کنند

درست همان لحظه که به امن ترین جای خانه شان تکیه داده ان

و در صورت وجود کوچکترین ترس حاضرند زیر همه چیز بزنند …….

دلم تنها به چند ناشناس خوش مانده …..

آنها که از زندگی زده اند و داوطلب

در مدرسه های زلزله زده های آذربایجان درس می دهند

یا جوان های خوش سر و پایی که سر چهار راه پارک وی

غرورشان را کنار خیابان می گذارند

و محض یک شب آرامش کودکان خیابانی جای آنها

شیشه لوکس ترین ماشین ها را تمیز می کنند

که جز پول ، حس آدم حساب شدن را به آن کودک ببخشند …

حسی که بیشتر از مادر ِ نداشته شان با آنها غریبی می کنند

.

.

.

این ساک لعنتی را باید بست …

خیال تحصیل دکترا را به همان خوش نشینان آنور مرز ها سپرد ….

به وسعت تمام تلنگر ها لال شد و راه افتاد ………….

به سمت آذر بایجان ، پارک وی ، محک ….

جایی که یک لقمه نان سر گلویت سنگینی نکند ….

ولی شب سرت را که روی بالش گذاشتی

دلت پیش تمام چشم های کودکانه ای باشد که از لطف حضورت

یک روز از حس بدخت بودنشان کم شد ……………

این ساک لعنتی را باید برای همین مرز ها بست …….

باید هوای مرز ها را در همین مرز ها داشت ….

جاییکه نه شامپاین دلچسبی دارد … نه آزادی دندان گیری

اما هر چه هست …. ایران است ………..

به حرمت اشک های پروین اعتصامی

تا عصای لرزان سیمین بهبانی ………..

به حرمت نخل های سوخته آبادن

تا چادر کمر بسته گیله زن هایش …………..

اینجا هر چه باشد ایران است ….

که بیشتر از هر وقت به مردمانش محتاج است …….

************************

پ.ن :

اضافه می کنم همیشه سر خم خواهد کرد برای مردمانی که آنور مرز ها

بیشتر از دغدغه برای ایرانشان دارند ……

هومن شریفی

Advertisements
دسته‌ها:Uncategorized برچسب‌ها: , ,